ه‍.ش. ۱۳۸۶ بهمن ۲۶, جمعه

هشداري كه بايد جدي گرفت
در خبرهاي چند روز پيش بود كه حسن خميني نسبت به دخالت نظاميان در سياست هشدار داده بود واين به نظرم چيزيست كه بايد جدي گرفت.در تاريخ ما اين بارها تكرار شده وهربارنتيجه مصيبت بار.مهمترين بار در زمان ساسانيان بود. سياست ساسانيان كه از ابتدا به خاطر همسايه بودن با روميان كه به گفته بهرام بيضايي گويي فراموش كرده بودند كه مسيح را خود به صليب كشيده اند وزياده خواهي اين روميان و تلاششان براي گسترش دين ترسايي(مسيحي) جنبه نظامي قوي داشت به ويژه در زمان خسرو يكم (انوشيروان) به سوي چيرگي هر چه بيشتر نظاميان پيش رفت. انوشيروان اگرچه با اصلاحاتي كه كرد و با كاهش مالياتها توانست زندگي مردم را تا حد زيادي بهبود بخشد اما باز نگري كه دررويكرد نظامي انجام داد چنانكه كريستن سن ايرانشناس دانماركي هم در "ايران در زمان ساسانيان" اشاره ميكند زمينه ساز دگرگونيهاي پر شتاب شد كه سرنوشت ايران را دگرگون كرد.اين دگرگونيها بدين سو بود كه كشور هر چه بيشتر در تسلط فرماندهان ارتش قرار گيرد ونتيجه هم كوتاه زماني پس از خسرو آشكار شد.در زمان خسرو دوم (پرويز) اين تسلط به اوج خود رسيد و با مرگ اوبا شدتي دو چندان پيش رفت.
اكنون كشور در وضعي كما بيش همانند آن دوره است.حكومت ديني متعصب, تهديدهاي خارجي و اين بار دخالت نظاميان در سياست.
هر حكومتي براي ماندن نياز مند اصلاحگرانست. بدون اصلاحگران ومنتقدان ضعفهاي نهاني همانند زخمهاي سربسته يكجا ميمانند و چون بهبود (اصلاح) نميشوند دير يا زود سر باز ميكنند و خود را نشان ميدهند. دخالت نظاميان در سياست و فضاي ترس يكي از عوامليست كه دهان منتقدان را ميبندد و ناصحان را به اين فكر مياندازد كه گويا پند سودي ندارد و بايد اين كشتي را در اين گرداب رها كرد و تذكر نداد كه چه سوراخهايي در بدنه است.اگر اصلاح طلبان و دلسوزان كنار زده شوند راه براي انقلاب خونين كه نتايجش را ميبينيم باز ميشود.اين همان چيزيست كه در حكومت پهلوي رخ داد.شاه به اصلاحات تن ندادو نتيجه اي كه قابل پيش بيني بود رخ داد .در سال 54 همه احزاب را تعطيل كرد و تنها حزب رستاخيز را بنياد گذاشت دو سال بعد گفت: صداي انقلاب شما را شنيدم.....درباره مقايسه وضع ايران درست 30 سال پيش و اكنون مقاله خواندني مسعود بهنود را با عنوان "درسهاي تاريخ" ميتوانيد اينجا بيابيد:http://masoudbehnoud.com/2008/01/blog-post_20.html.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ بهمن ۲۵, پنجشنبه

چرا انديشه ايراني؟
آيا تفاوتي هست بين انديشه ايراني وجزآن؟ البته كه نه و از همين آغاز سخن بگويم كه انديشه در نظر من يعني پرسشكري درباره جهان هستي و تا آنجا كه شدني (ممكن) است با كمترين پيش داوري. از اين باره چنان كه پيداست فرقي ميان انديشه ايراني و ناايراني نيست.
اما اين نام را از آن روي برگزيده ام كه ميپندارم ما ايرانيان امروز نيازمند انديشيدن به خصوص درباره تاريخ و فرهنگ خويشيم ما ديريست كه "گوهر نقد" را هم از كف داده ايم به همين دليل است كه اشتباههاي يكساني را چندين بار در تاريخ خود تكرار كرده ايم
ما حتي اگر با تاريخ خود آشناهم باشيم جز در حد دانستن داستانهايي چند لابد از پيروزيها يا زندگي دانشمندان بزرگمان فرا تر نميرود.
يعني ما تاريخ را به عنوان گردايه (مجموعه) اي از داستان ها ميشناسيم.بارها وبارها شنيده ايم كه خواندن تاريخ سودمند است !! چه سودي ميتواند داشته باشد اگر از حد داستان گويي فراتر نرود؟ ما هرگز تاريخمان را به قول هگل به صورت انتزاعي به ديده نياورده ايم. ميخواهم بگويم كه ما تاريخ را از ديدكاه فلسفه تاريخ ننگريسته ايم در آينده بيشتر از فلسفه تاريخ خواهم گفت. اين در حاليست كه مثلا هگل كه سخت دلبسته فلسفه تاريخ است جايگاهي والا براي پارسيان قائل است يا نيچه ميگويد "من می‌بايد به يک ايرانی، به زرتشت، ادایِ احترام کنم. ايرانيان نخستين کسانی بودند که به تاريخ در تمامیّتِ آن انديشيدند " در گفتارهاي بعد به اين ديد زمان باور و فلسفه تاريخ زردشتي كه شايد تنها ديني است كه به فلسفه تاريخ انديشيده است بر ميگرديم . اينكه ايرانيان از اسكندر در فلان سال شكست خوردند يا اردشير پاپكان روميها را در سه جبهه در فلان جا شكست داد چه سودي دارد اگر در همين حد باشد واگر ما در پي كشف رشته اي از دلايل و اتفاقات كه داريوش سوم را با انبوه لشكر و كشوري بس وسيعتر شكست داد و اردشير را كه سلسله اي را تازه تاسيس كرده بود و مشكلات فراوان داشت و سپاهيان بس كمتر پيروز ميدان كرد بر نياييم؟. من در گفتارهاي بعد هين دو پيروزي و شكست را بررسي خواهم كرد و خواهيم ديد كه اين هر دو ريشه در فرهنگ, دين,و نوع حكومت دارند. هر چند كه معناي فلسفه تاريخ از اين بسي گسترده تر است.نگرش ما درباره ي تاريخ و "زمان" در آن معناي وسيعتر بر نگرش ما بر مثلا اخلاق سايه مي افكتد.اينكه فرهنگ زردشتي به عبارتي (و نه كاملا و دقيقا من منظورم روح كلي حاكم بردينست وگرنه خواهيم ديد كه آنهم خالي از عوالم زهد و فقر نيست) دين شادي و نشاط است و مسيحيت و اسلام كمتر از آن از همين نگرش تاريخي زردشتي است . از همينست كه باز نيچه دريغ مخورد كه"چرا به جایِ روميان ايرانيان بر يونان چيره نشدند: ’به جایِ اين روميان، چه خوب بود که ايرانيان سرورِ يونانيان می‌شدند. اين يادداشتِ کوتاه را می‌توان اين گونه تفسير کرد که نيچه اين جا نيز گرايشِ خود به جهان‌بينیِ زمان‌باورِ ايرانيان در برابرِ متافيزيکِ يونانی نشان می‌دهد. زيرا با فرمانروايیِ روميان بر يونان، فرهنگِ يونانی و متافيزيکِ فلسفیِ آن بر فضایِ روم چيره شد و راه را برایِ ظهورِ مسيحیّت و نگرشِ آخرت‌انديش و زمان‌گريز و ديدِ هيچ‌انگارانه‌یِ آن نسبت به زندگانیِ زمينی گشود. نيچه بر آن است که مسيحیّت، در مقامِ دينِ ’مسکينان‘، زندگانیِ گذرایِ زمينی را به نامِ ’پادشاهیِ جاودانه‌یِ آسمان‘ رد می‌کند و بدين سان نگرشِ مثبت يا ’آری‌گوی‘ به زندگی را بدل به نگرشِ منفی می‌کند. حال آن که فرمان‌روايیِ ايرانيان بر يونان ، با نگرشِ مثبت‌شان به زندگی و زمان، می‌توانست روندِ اين جريان را دگر کند و از يک رويدادِ شوم در تاريخ پيشگيری کند". ين نوشته ها براي اينست كه كه نويسنده و خواننده هردو از آن بياموزند.اگر خواننده پيشتر به آنچه من انديشيده ام انديشيده باشد بيگمان نتايج يا قسمتي از نتايجي كه به آنها رسيده به فكر من نيامده ومن ار قسمت كردن آنها با خود به ايده هاي جديد دست خواهم يافت. از كساني هم كه نوشته هايم را نقد ميكنند سپاس گزارم كه چنان كه گفتم ما "گوهر نقد" را از دست داده ايم. به گفته سارتر" اين نيست جز آنكه ما تند و بد ميخوانيم"........